خیالی پریشان از رفتنش..وقتی در را محکم پشت سر بست و دیگر هرگز به عقب برنگشت که ببیند من تمام مدت را پشت در این ویرانه دل گریان چشم به راهش بودم من هستم و نفس میکشم و آغوشم را هرگز به هیچ غریبه ای نفرو خته ام مبادا تو بیایی و تنم بوی عطر غریبه دهد..

برچسب : نویسنده : بازدید : 173 تاريخ : سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53